X
تبلیغات
خاطرات من و دخترم
تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 18:55 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 17:29 | نویسنده : بابا بهنام


تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 17:21 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 22:5 | نویسنده : بابا بهنام

یادش بخیر چه ذوقی میکردیم


چی درست میکردیم؟گرونه؟؟؟یادم رفته



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 | 23:12 | نویسنده : بابا بهنام

 عکس های منتخب روز

خدا بیامرز آقای آهنی همسایه محترممان از این ها تو حیاطش درست میکرد.البته باحالتر وبلند تر




تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:48 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:32 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:31 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:31 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:30 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 23:30 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه سوم مهر 1392 | 14:59 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1392 | 18:28 | نویسنده : بابا بهنام

اولی :بریم دزدی

دومی:چی بدزدیم

سومی:(این یادم رفت)

چهارمی :از خدای بالا سر نمیترسی؟

پنجمی :پشت خم پشت خم(دولا دولا میریم}




تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 15:14 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 15:12 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 15:10 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 16:29 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 16:29 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 16:28 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 15:54 | نویسنده : بابا بهنام


تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | 12:18 | نویسنده : بابا بهنام
پــدر که باشے
سردت مي شود و کت بر شانه ي پسر مي اندازي. چهره ات خشن مي شود و دلت دريايي.
پــدر که باشے

 آرام نمي گيري تا تکه ناني نياوري.



تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 22:17 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : جمعه دوم فروردین 1392 | 18:32 | نویسنده : بابا بهنام

فاطمه سیما-فاطمه ضحی-سلمان-در پارک سعدی تایباد



تاريخ : جمعه دوم فروردین 1392 | 18:5 | نویسنده : بابا بهنام

یک روز خوب با محمدصالح در دوم فروردین 1392در تایباد.(پل واقع در اول جاده تایباد-گمرک)



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | 22:45 | نویسنده : بابا بهنام

امروز تولدم بود و37سال شدم پیر شدم رفت.دخترم با مادرش یک کیک تولد درست کردند وبرای من یک جشن تولد گرفتند .عمو زین الدین را هم دعوت کرد.سالهای عمر من مثل برق وباد گذشت.باورش برای من سخت که پیر شدم.اولین تولدم  را سال چهارم دبیرستان خاله (مامان امیر طه)برای من گرفت و خواهر هام وشهرام یک شال گردن گرفته بودند شال گردنی که تا مدتها داشتم واحساس خوش تیپی باهاش میکردم.تو خانواده ما رسم جشن تولد نبود وخیلی کم اتفاق میافتاد.برای همان تاریخ تولد اعضا خانواده یادمان نمیماند.همه دور هم بودیم وانقدر با هم در ارتباط بودیم تا نیاز به بهانه ای برای نشان دادن محبت به یکدیگر نداشته باشیم

اما حالا که رفت وامد کم شد احساس میکنم جشن تولد خیلی هم بدنیست وبهانه ای است  برای نشان دادن محبت به آنان که دوستشان داریم.

عکس تزیینی



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 22:41 | نویسنده : بابا بهنام

   شاید عجیب باشه اما نمیدونم چرا جند روز یاد پیرمرد دوست داشتنی به نام سید محمد عباسی 

(خدا رحمتش کنه)افتادم.

پیرمرد بسیار ساده وارام که مطمینن سختی های زیاد در زندگی کشیده بود .ااین پیرمرد دوست 

داشتنی سن بالایی داشت ودر سالهای اخر عمرش گوشهاش سنگین شده بود.همیشه در مغازه 

حاج حسین گلزاری مینشست و همسایه تعریف میکرد.وصدای خنده هاش بلند بود.جالبتر این که 

همه را هم میشناخت.

و چیزی که شاید باعث میشه همیشه یادش بکنم مراسم عقد کنان دختر آقای رضا قریشی بود که

تو خانه نشسته بودیم ومراسم خطبه عقد که تمام شد .و همه ساکت مشغول خوردن شیرینی  

که یک هو پیر مرد باصدای بلند شروع به خواندن کرد:همه یار دارن بی یار ماییم ....

که صدای خنده حاضرین باعث شد که دیگه ادامه نداد.هر وقت اون صحنه یادم میاد هنوزم برای من 

خاطره انگیزه وشاید ناراحت کننده بود.پیر مرد چند مدت بود که همسرش را از دست داده بود وبا این 

شعر میشد به تنهایی اون پی برد

 چند وقت بعد هم که شنیدم دار فانی را وداع  گفته

روحش شاد یادش گرامی.

اگر ما انسانها فکر نبودن کسانی که در کنار ما هستند میکردیم .مطمئنا در رفتار ما تاثیر داشت وقدر

هم را بیشتر میدانستیم ودنیا بهشت بود.

پ.ن:شرمنده که بعد مدتها امدم مطلب ناراحت کننده گذاشتم



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 | 22:42 | نویسنده : بابا بهنام



تاريخ : جمعه دهم آذر 1391 | 9:51 | نویسنده : بابا بهنام

تعطیلات بعد مدتها برنامه ریزی کردم با خانواده بعد 7 سال رفتیم مسافرت به جزیزه قشم.(عکسها مطالب انشا.. در روزهای بعد)

تو قشم در حال دور زدن بودم که یک اس ام اس از طرف یک دوست خوب اومد.با این مضمون :سلام درگذشت مادربزرگتو .....در جا خشکم زد چی مادر بزرگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه بی بی که سرحال بود .عید قربان که بندر بودم خانه دایی دیدمشون مثل همیشه حال واحوال وروبوسی.شوکه بودم باورم نمیشد.هیچ راهی برای برگشت نبود دو روز تا پرواز مانده بود ومجبور بودم بمانم.وبالاخره روز سوم خودم رساندم شمال وبغض این سه روز در بغل خاله بزرگ شکست وسیر گریه کردم

بی بی را همیشه بابا رئیس صدا میکرد .رئیس از روستاهای قاین به نام تیگاب به شمال امده بود البته بعد ازدواج .همسر مرحومش به نام میر افضل که محلی ها بهش میگفتن ملا .

یک کوره آجر پزی داشتند.و اکثر همشهری ها برای کار که به شمال میامدند تو کوره های برادران حسینی وملا و.. کار میکردند.

ملا 2پسر و4 دختر داشت و خدا بیامرز را من که هیچ حتی خاله کوچکم هم ندیده .حتی یک عکس هم من ندیدم ازش.فقط میدونم خاله شش ماه بوده که باباش فوت میکنه .وبار سنگین زندگی رو دوش رئیس میافته .نکته جالب اینه که هر 4 داماد رئیس در کوره آجر پزی کار کردندشاید برای همین بهش میگفتن رئیس .ما بچه ها هم برای کار وهم برای تفریح سر کوره میرفتیم.شبها رئیس برای من وابراهیم( پسرش از شوهر دوم(مرحوم عبدالرشید))قصه تعریف میکرد.محلی بدون آب و برق بدون کمترین امکانات برای زندگی.

رئیس در سن 76 سالگی با گذراندن روزهای سخت وخوش زندگی در روز تاسوعا بادارفانی وداع کرد

                                             *روحت شاد رئیس*



تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | 19:34 | نویسنده : بابا بهنام
من نمیدونم چرا اینقدر خاطرات گذشته برام مبهمه.(چی عوارض پیری است؟نه جوانی هم یادم نیست)بعضی از بچه های فامیل از گذشته خاطراتی دارند وازم تعریف میکنن که خودم هرچی فکر میکنم حتی یک سایه مبهم یادم نمیاد.از مدرسه ودوستان دبستان که خیلی کم حتی یادم نیست که ذوق داشتم یانه اما بعید میدونم.مدرسه ها که شروع میشد مشکلات مادرم زیاد میشد البته بعد از مرگ خدابیامرز بابابزرگ که مسولیت مغازه افتاد گردن ما.خدابیامرز مادرم باید ۶تا بچه رو آماده میکرد هم در مغازه را باز نگه میداشت(۶تا چون فاصله سنی ما با محمدصالح  زیاد هست)نمیدونم صبحانه چطور میخوردیم اما مطمینم چایی رو حتما میخوردم.تو مدرسه هم یک بچه آرام شاید هم ترسو بودم تا جایی که تا سال دیپلمم هم فکر نکنم باناظمی یا مدیر در گیر شده باشم یا جرات خلاف داشته باشم.برخلاف من شهرام یادمه تو دبستان شهید مختوم که بودیم شهرام کلاس پنجم بود من دوم.ناظم مدرسه هم برادر شهید مختوم بود.یک روز شهرام نمیدونم چکار کرده بود که با لوله آب پلاستیکی اون ومحمد غفار پور میزد لوله بر اثر ضربات تکه تکه میشد این دوتا از نظر ما بچه ها دوتاقهرمان بودند.(من همیشه جسارت شهرام را تحسین میکردم شاید بنظر اشتباه بیاد)



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه یکم مهر 1391 | 21:19 | نویسنده : بابا بهنام

امروز روز اول مدرسه دختر بابا است.صبح اول وقت خیلی با ذوق حاضر داشت میشد دعوامون شد تا خود مدرسه دعوا کردیم نق زد.عکسش که تو پست قبلی مشخصه.خلاصه چون سرویس نداشت از مامان ملیکا کرد خواهش کردیم بره دنبالش .ظهر که رفتم بیارمش اصرار داشت با ملیکا وکیانا بازی میکنه نیومد.تاشب اونجا بود.شب که رفتیم دنبالش در ادامه رفتار دوستانه صبح باز دعوامون شد .بردمش پیش راننده سرویس که آشنا بشه مگه نگاه کرد .اخرم متوجه نشدم همدیگر فردا ببینن میشناسن یا نه...

تنها باری که با هم خوب شدیم وقتی بود که مادرش براش توی بکس (شانسی)نخرید.اونوقت امده میگه باباجون با مامان صحبت کن بخره برام.منم که نتونستم حرفی بزنم همان یک بار هم با هم خوب نموندیم.چشمتون روز بد نبینه رسیدیم خانه تازه بدبختی شروع شد .مشق هاشو مگه نوشت دعوا خواهش تهدید... لباسشو عوض کرده میگم مشق بنویس میگه یا این لباسها نمیتونم باید مانتو تنم باشهلباس فرم مدرسه...

مادرش میگفت بهنام بدبخت شدم هر روز این برنامه را داریم.آمده میگه بدبخت منم که باید مشق بنویسم....

سالی که نکوست از بهارش پیداست....



  • تهران
  • حاوی