سردت مي شود و کت بر شانه ي پسر مي اندازي. چهره ات خشن مي شود و دلت دريايي.
پــدر که باشے
آرام نمي گيري تا تکه ناني نياوري.


فاطمه سیما-فاطمه ضحی-سلمان-در پارک سعدی تایباد

یک روز خوب با محمدصالح در دوم فروردین 1392در تایباد.(پل واقع در اول جاده تایباد-گمرک)
امروز تولدم بود و37سال شدم پیر شدم رفت.دخترم با مادرش یک کیک تولد درست کردند وبرای من یک جشن تولد گرفتند .عمو زین الدین را هم دعوت کرد.سالهای عمر من مثل برق وباد گذشت.باورش برای من سخت که پیر شدم.اولین تولدم را سال چهارم دبیرستان خاله (مامان امیر طه)برای من گرفت و خواهر هام وشهرام یک شال گردن گرفته بودند شال گردنی که تا مدتها داشتم واحساس خوش تیپی باهاش میکردم.تو خانواده ما رسم جشن تولد نبود وخیلی کم اتفاق میافتاد.برای همان تاریخ تولد اعضا خانواده یادمان نمیماند.همه دور هم بودیم وانقدر با هم در ارتباط بودیم تا نیاز به بهانه ای برای نشان دادن محبت به یکدیگر نداشته باشیم
اما حالا که رفت وامد کم شد احساس میکنم جشن تولد خیلی هم بدنیست وبهانه ای است برای نشان دادن محبت به آنان که دوستشان داریم.

عکس تزیینی
شاید عجیب باشه اما نمیدونم چرا جند روز یاد پیرمرد دوست داشتنی به نام سید محمد عباسی
(خدا رحمتش کنه)افتادم.
پیرمرد بسیار ساده وارام که مطمینن سختی های زیاد در زندگی کشیده بود .ااین پیرمرد دوست
داشتنی سن بالایی داشت ودر سالهای اخر عمرش گوشهاش سنگین شده بود.همیشه در مغازه
حاج حسین گلزاری مینشست و همسایه تعریف میکرد.وصدای خنده هاش بلند بود.جالبتر این که
همه را هم میشناخت.
و چیزی که شاید باعث میشه همیشه یادش بکنم مراسم عقد کنان دختر آقای رضا قریشی بود که
تو خانه نشسته بودیم ومراسم خطبه عقد که تمام شد .و همه ساکت مشغول خوردن شیرینی
که یک هو پیر مرد باصدای بلند شروع به خواندن کرد:همه یار دارن بی یار ماییم ....
که صدای خنده حاضرین باعث شد که دیگه ادامه نداد.هر وقت اون صحنه یادم میاد هنوزم برای من
خاطره انگیزه وشاید ناراحت کننده بود.پیر مرد چند مدت بود که همسرش را از دست داده بود وبا این
شعر میشد به تنهایی اون پی برد
چند وقت بعد هم که شنیدم دار فانی را وداع گفته
روحش شاد یادش گرامی.
اگر ما انسانها فکر نبودن کسانی که در کنار ما هستند میکردیم .مطمئنا در رفتار ما تاثیر داشت وقدر
هم را بیشتر میدانستیم ودنیا بهشت بود.
پ.ن:شرمنده که بعد مدتها امدم مطلب ناراحت کننده گذاشتم

تعطیلات بعد مدتها برنامه ریزی کردم با خانواده بعد 7 سال رفتیم مسافرت به جزیزه قشم.(عکسها مطالب انشا.. در روزهای بعد)
تو قشم در حال دور زدن بودم که یک اس ام اس از طرف یک دوست خوب اومد.با این مضمون :سلام درگذشت مادربزرگتو .....در جا خشکم زد چی مادر بزرگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اخه بی بی که سرحال بود .عید قربان که بندر بودم خانه دایی دیدمشون مثل همیشه حال واحوال وروبوسی.شوکه بودم باورم نمیشد.هیچ راهی برای برگشت نبود دو روز تا پرواز مانده بود ومجبور بودم بمانم.وبالاخره روز سوم خودم رساندم شمال وبغض این سه روز در بغل خاله بزرگ شکست وسیر گریه کردم
بی بی را همیشه بابا رئیس صدا میکرد .رئیس از روستاهای قاین به نام تیگاب به شمال امده بود البته بعد ازدواج .همسر مرحومش به نام میر افضل که محلی ها بهش میگفتن ملا .
یک کوره آجر پزی داشتند.و اکثر همشهری ها برای کار که به شمال میامدند تو کوره های برادران حسینی وملا و.. کار میکردند.
ملا 2پسر و4 دختر داشت و خدا بیامرز را من که هیچ حتی خاله کوچکم هم ندیده .حتی یک عکس هم من ندیدم ازش.فقط میدونم خاله شش ماه بوده که باباش فوت میکنه .وبار سنگین زندگی رو دوش رئیس میافته .نکته جالب اینه که هر 4 داماد رئیس در کوره آجر پزی کار کردندشاید برای همین بهش میگفتن رئیس .ما بچه ها هم برای کار وهم برای تفریح سر کوره میرفتیم.شبها رئیس برای من وابراهیم پسرش از شوهر دوم(مرحوم عبدالرشید)قصه تعریف میکرد.محلی بدون آب و برق بدون کمترین امکانات برای زندگی.
رئیس در سن 76 سالگی با گذراندن روزهای سخت وخوش زندگی در روز تاسوعا بادارفانی وداع کرد
*روحت شاد رئیس*
ادامه مطلب
امروز روز اول مدرسه دختر بابا است
.صبح اول وقت خیلی با ذوق حاضر داشت میشد دعوامون شد
تا خود مدرسه دعوا کردیم نق زد.عکسش که تو پست قبلی مشخصه.خلاصه چون سرویس نداشت از مامان ملیکا کرد خواهش کردیم بره دنبالش
.ظهر که رفتم بیارمش اصرار داشت با ملیکا وکیانا بازی میکنه نیومد
.تاشب اونجا بود.شب که رفتیم دنبالش در ادامه رفتار دوستانه صبح باز دعوامون شد
.بردمش پیش راننده سرویس که آشنا بشه مگه نگاه کرد .اخرم متوجه نشدم همدیگر فردا ببینن میشناسن یا نه...![]()
تنها باری که با هم خوب شدیم
وقتی بود که مادرش براش توی بکس (شانسی)نخرید.اونوقت امده میگه باباجون با مامان صحبت کن بخره برام
.منم که نتونستم حرفی بزنم همان یک بار هم با هم خوب نموندیم
.چشمتون روز بد نبینه رسیدیم خانه تازه بدبختی شروع شد
.مشق هاشو مگه نوشت دعوا خواهش تهدید... لباسشو عوض کرده میگم مشق بنویس میگه یا این لباسها نمیتونم باید مانتو تنم باشه
لباس فرم مدرسه...
مادرش میگفت بهنام بدبخت شدم هر روز این برنامه را داریم
.آمده میگه بدبخت منم که باید مشق بنویسم....
سالی که نکوست از بهارش پیداست....
مادرم، پيامبري بود، با زنبيلي پر از معجزه ..
يادم نمي رود ، در اوّلين سوزِ زمستاني؛
النگويش را، به بخاري تبديل کرد ..!

با دیدن شعر بالا یاد دستبند طلای معروف مادر خدابیامرزم افتادم که هرجا بابا پول کم میاورد یک تیکه از اون میفروخت(عکس تزیینی است)
همیشه دلم میخواست راجع به پدر ومادر این دوقهرمان زندگیم مطلب بزارم اما از ترس ادا نشدم مطلب وضعف نوشتاری هیچوقت جرات نکردم راجع بشون بنویسم.
مادری فداکار که با جان ودل برای زندگیش تلاش میکرد وبا داشتن ۷بچه وداشتن همسری شاغل هیچگاه خودش دست بالا نگرفت با غرور باکسی رفتار نکرد.مادری که تمام دوران کودکی اش بخاطر از دست دادن
پدرش به کمک به خواهر وبرادرهای کوچکترش گذاشت.وبقول معروف مثل تمام هم سن وسالهاش چیزی
از شادی وبازی های کودکانه نفهمید.وبا برادر کوچکترش اسماعیل زندگی رو در کنار مادرشون اداره کردند
وسعی کردند بقیه خواهر برادرها غم نبود پدر را احساس نکن.مادرم برای ما یک قهرمان بود مث تمام مادرها.
.مادرم روحت شاد یادت تا ابد در دلمان
ادامه مطلب
شرمنده بعلت فعالیت کمم تو این مدت وبروز نکردن وبلاگ![]()
تعطیلات عید با اجازه تون طبق عادت همیشه رفتم شمال.البته این دفعه فرق میکرد
عروسی پسر یکی یک دونه خاله .مهندس مسعود صمدی بود .که هم ادب هم وظیفه حکم
میکرد بر رفتن.
هوا گرم بود مهمان زیادی از راه دور دعوت بود .من موقع عروسی خودم با پدرم بحث
داشتیم که چه معنی داره این همه شام بدیم وهزینه کنیم مردم را اذیت که بیان.پولشو خرج
یک سفر خوب بشه و به اصطلاح ماه عسل برن زن وشوهر.
اما پدرم مخالف بودند میگفتند پسر این همه مهمان میاد شام میخورند دعای خیر میکنند برای
آینده تون خوبه. اون روزها قانع نشدم
اما وقتی این دفعه روز عروسی تمام دوستان همشهریها را تو مراسم دیدم وبه نوعی این
مراسم بهانه شد تا دوستان را ببینم نظر م عوض شد.مخصوصا وقتی سید احسان حسینی
دوست دوران دبستان وراهنمایی که یکی از مشتریان وبلاگم بود چند تا ازعکس هارا ذخیره
کرده بود دوستی صمیمی که من متاسفانه از قلم افتاده بود.
خلاصه اگه آقای صمدی کلی اذیت شد مهمان داری کردند بانی خیر شدند.وخیلی ها را دیدم.
تا باشه خوشی باشه بقیه شام بدند
ما دوستان عزیز را ببینیم.
برگشتنی هم دختر بابا را نیاوردیم چون مهد نمیرفت وتو خونه تنها سخت بود.فعلا که نه من
یادش میکنم نه اون بی وفا
.کار مادر ودختر شده هر ساعت زنگ زدن
دیشب مادرش یک سوال ازش پرسیده میگه مامان الان موقعیت مناسب نیست باشه یک وقت دیگه جواب میدم![]()
مادر...
رفتی وخسته ورنجور شدم
باز هم از دل خود دور شدم
نیستی و دل من بارانی است
قصه ام بی سر و بی سامانی است
رفتی ومن پسر درد شدم
هر کجا دربدر درد شدم
بازهم مجمع بی حوصله ها
دل من هست وهوای گله ها
روز وشب ها به بَرَم بود وگذشت
سایه ی روی سرم بود وگذشت
مادرم بود غم وشادی من
همه ی عزّت وآزادی من
رفت وآوار شد آیینه ی من
ریخت غم روی سر و سینه ی من...
بچه که بودم ماه رمضان جزو بهترین روزهای زندگی بود چون شبها تو کوچه بابچه ها بازی میکردیم .موقع افطار فرنی ونان محلی به اسم پشمه وبورگ میخوریدم سحر هم هرشب چکترمه (استانبولی)میخوردیم.خدابیامرز مادرم تا سحر نمیخوابید تا غذا همیشه داغ باشه .نیم ساعت قبل سحری خوردن هم من را بیدار میکرد دو نفری مینشستیم پای سماور تا جایی که جا داشت چایی میخوردیم.ما بچه بودیم برا سحر بیدارمون نمیکردند (چه جوشی میزدیم تا بیدار شیم.)یادمه مادر سلمان کوچک بود برا سحری بیدارش نکردند اونم لج کرد یک روز بی سحری روزه گرفت از فرداش سحر بیدار کردنش.
محله ما مسجد نداشت به همت پدر و بقیه اهالی محل شروع به ساخت مسجد کردند و توماه رمضان افتتاح کردند.یادمه بهزاد گلزاری که حالا یکی از هیت امنا مسجد هم شده اون موقع یک پسر شر بود روز اومد سیم بلند گو رو مستقیم زد تو برق وبلندگو سوخت.شب موقع اذان با ذوق امدند اذان بدهند دیدند صدا در نمیاد یک ضد حالی خوردند که نگو.مسجد فقط سقف بودو دیوار نه گچکاری نه تزیینی حتی پنجره هم نداشت کلی جانماز نمدی فکر کنم از جایی اهدا کردند .اولین اذان بابا بدون بلندگو داداذان مسجد را مهندس عبدالحمید زمانی میداد که صدای خوبی داشت وهنوز لرزش تنش موقع اولین اذان یادمه.امام جماعت مسجد هم خدابیامرز آقا میرقوام الدین بود.بعدها برا اذان دادن مسابقه بود و اکثر بچه های مسجد اذان میدادند.از موذنهای ثابت میشه از رضا دوستی خدابیامرز نام برد.بعدها با بزرگ شدن بچه ها وحافظ شدن غیاث الدین زمانی وجلال الدین پوری هر سال مراسم ختم قرآن داشتیم
یاد باد ان روزگاران یاد باد
روزه ای که گرفته ای، چه فرمانبرداری از دستور خدا باشد، چه معیاری برای محک زدن
خودت، چه همراهی با خانواده ات، هرچه هست، با ارزش است.... خودت خوب میدانی این
روزها که ما عقلمان حتی به چشممان هم نیست، که اینجور کارها تحجر و بی کلاسی و
اممممل بازی است، تو که روزه ای، قهرمانی، چون انتخاب با توست، میتوانی روزه نباشی ،
ولی هستی....
مبارکت باد، قهرمان!
این چند روز خیلی خوب بود چون اکثر اعضای خانواده به غیر ازشهرام ومحمد صالح رادیدم.برای عروسی سیف الدین غلامی آمده بودند .این عروسی ها هم نعمتیه مخصوصا برا ی آدمی مثل من که زیاد اهل رفت وآمد نیستم .دیدن فامیل تو خوشی لذت بخشه.
فاطمه ضحی وسلمان وسیناوفاطمه هم اومدند خونه ما وبا فاطمه سیما تا تونستند شلوغ کاری وشیرین زبونی کردند .از لهجه تهرانی فاطمه هرچی بگم کم گفتم.فاطمه ضحی هم که هیچ وقت در جواب دادن کم نمیاره .باباش به خاطر حساسیت، هیچ وقت خربزه نمیخره.برایش خربزه آوردم میگه دایی بابام اینقدر خربزه میخره که حد نداره
نمیدونم به حد گفتنش بخندم یا چاخانش.![]()
پریشب داشتیم می رفتیم بیرون که به به دخترم گفتم در رو ببند .داغ کرد که چرا من ببندم بعد که سوار ماشین شد گفت از بس در حیاط وبستم دستم درد گرفت دیگه نمیبندم.(پدر مادر اینقدر ظالم)خوشم میاد حرفش حرفه هنوز که هنوزه در رو نمیبنده باید خودم ببندم
امروز سالگرد ازدواج مان هم هست یادش بخیر سال۱۳۸۱![]()
اون موقع وسیله نقلیه خیلی کم بود پسر عموهای بابا که ساکن مهراباد خواف بودند وانت تویوتا داشتن از نظر ما بچه ها از اونها سرمایه دارتر کسی نبود.وقتی میخواستیم فاصله بین مهراباد تا فندخت رو طی کنیم با اینکه مسافتی شاید ۴۰کیلومتری بود برا خودش معضلی بود چون وسیله خیلی کم بود جاده خاکی یا بقول محلی قومی بود ماشین تو ش گیر میکرد.عشقمون بود یا وانت بیایم هرچند وسیله دیگه نبود وقتی به مقصد میرسیدیم سر تا پا خاک بود .وسط راه یک جایی نگاه میداشتن باغ حسن اگه شما سبزی دیدید منم دیدم.
مهرابادروستایی کوچک با مردمی خونگرم .اونجا چایی هاش میچسبید چون آب شور بود مزه خاصی داشت.تو روستا با ناصر وظاهر وهادی قربانی ورحمت وحکمت ا... مجیدی هم بازی بودیم.از مسابقه دو گرفته تا بازی فوتبال ودنبال کردن زنبورهای بدبخت وشکار گنجشک با تله موش.از تفریحات ما در طول روز بود
اینجا هم همون سقاوه رو داشت فرقش این بود که اینجا باکلاس تر بود سر پوشیده بود.هر روز صبح که از خواب پا میشیدیم چشممان باز نمیشد احتمالا بخاطر کثیفی چرک میگرفت مادر خدابیامرزم با چایی سرد میشست تا باز بشه.با توجه به شغل معاونت پدر در گیر بودنش در تابستان تمام زحمات به دوش مادر بود تو مسافرت
اومدنش خودش داستانی داشت از گرگان با اتوبوس میومدیم مشهد با تو مشهد دربدر دنبال اتوبوس تا گاراژها ی مشهد گاهی وقتها شب تو مسافرخانه ها میخوابیدیم.بعد از اونجا با اتوبوس به قاین میومدیم از قاین تا فندخت با مینی بوس میرفتیم که تو اون گرما با اون همه مسافر فکرشم نمیشه کرد.....
بچه که بودیم تعطیلات تابستون عشقمون اومدن به منطقه زیر کوه بود.فندخت روستایی سرسبز با دوقنات مردم ده تابستونها میومدن تو باغهاشون(اصطلاحا باغستان)و تو حیاط میخوابیدن هوای سرد ومطیوع
یک حوض به ابعاد ۲*۳ پای هر قنات بود به اسم سقاوه (هنوزم تلفظش برام سخته)که تفریح ما شنا تو همین حوض ها بود (هرجور حساب کنین نمیشه فهمید تو این ابعاد چطور شنا میکردیم).برای شستشو نیز جاهایی که آب جوی (قنات)به صورت آبشار کوچک(بقول محلی ها شارونده)بود استفاده میکردن و مردم حمام میکردن.
از تفریحات من این بود که لاستیک موتور با بدبختی ببرم بالای کوه از اون بالا قلش بدم بیاد پایین نمیدونین چه کیفی داشت.وقتی با سرعت میومدپایین .تفریحات سالم هم الاغ سواری بود.تلویزیون اون موقع نبود برا همون تمام وقتمون با تفریح میگذشت
دوستان اون دوران محمد صالح عزیزی.بختیارومرحوم اسفندیار سعدی .رسول وحسن حسین پور مهندسین علی محمد وسخی محمدومحمد علی سعدی واحمد کمالی و... بودند
پاتوق ما خونه پسر عمو بابا خدابیامرز شیخ سلام بود.
قسمت پایین باغستان منطقه کشمو بود روستای قدیمی با دالانهای تو درتو که داخلشون با
سروصدا میدویدیم.محرم مراسم خاص خودش داشت ناهاری که میدادن آبگوشت بود( وقتی
غذا رومیخوردی یک نان(پنجه کش)داخلش گوشت گوسفند به هر نفر میدادن).
برا اب مصرفی تو روستا با موتور از سر قنات اب میاوردن چون منطقه کوهستانی بود وشیب
تندی داشت موقع برگشتن از سرچشمه با موتور خاموش با سرعت بالامیامدند.باتوجه به
سنگینی موتور(ایژ)و نبود جاده صاف هنر زیادی میخواست که جوانهای روستا داشتن
روستای قدیمی وباغستان تو زلزله سال ۱۳۷۶خشک شد واین خاطرات مال سالهای ۱۳۶۰الی ۶۵
خاطرات مهراباد دفعه بعدانشا...واگه دوستان فندختی چیزی ون اومد خوشحال میشم تو
نظرات بگن(سه دفعه اصلاح کردم متن بازم اشکال داره همیشه با انشا مشکل داشتم)
التماس دعا
کارم شدن فکر کردن فشار آوردن به این مخ تنبل
.
تازه یادم اود اون قدیم از همسایه هامون یکی سر خیابون بود فامیلشون شاهی تا جایی که
یادمه سید بودند وپسر کوچکشون به نام حسین تقریبا همدوره ما بود بعد رفتن مشهد شد
اطلاعیه شهادتشو بعدها دیدم خدابیامرز پسر شری بود برادرش از جبهه چتر نجات اورده بود
ما هم از با اون از بالای پشت بوم خونه اشن میپریدیم هرچند ما میرسیدیم رو تپه شن هنوز
باز نمی شد
یک روز یادمه مادرش از جلوی خونمون رد میشد ین شعر برا بابام خوند
که ای جوان تا توانی زن مگیر طوق لعنت را و بر گردن مگیر
بقیه اش یادم نیست
همسایه دیگه امون یک ارمنی بود به نام پاریس خدابیامرز تعویض روغن داشت اگه اشتباه
نکنم سرطان گرفت وفوت کرد.یک ادم تقریبا تپل با سری خلوت
کاش زودتر به فکر میافتادم خوب داره یادم میاد ها
یادش بخیر بچه که بودم از خیابان معروف به جاده گرگان به سمت خونه ما میتونستی خونه ها رو بشماری بس که کم بود.اولین خونه ها خونه ما بود مرحوم ابراهیم قریشی وپیرمرد جوشکار اخی دایی پیرمرد عجیب ملا اتش (فقط چهره یادمه)وخدابیامرز غلامعلی خادمی واحراری وزمانی ...به مرور خونه ها زیاد شد شاید در هر دو سه هزار متر یک خونه بود
وقتی بارون میومد زمین جلوی خونه مث دریا میشد ما هم شر ی بار شنا رو بیاد میارم (بچه
بهداشتی نبودم )فوتبال بازی هامون با پاهای برهنه بود که لای انگشتهای ما اصطلاحا خاک بر
میشد/
یک محله بود یک مغازه شیخ بهرام.مهمان های محله برادران افغانی بود مثل زرعالم ومیر
عالم وفاضل و ....تو این شخصیتها میر عالم یک سوژه با حال بود .شیخ بهرام(پدربزرگم)تو
مغازه تخمه رو با لیوان میسنجید و تو کاغذ های به شکل قیف میرخت(کاغذ گیر اوردن هم اون
موقع معضلی بود)میرعالم از در خونه که راه میافتاد با لهجه شیرین افغانی به حالت شعر
میگفت:شیخ بهرام تیخمه بده تیخمه ...
یاد باد یاد
خدایا رفتگانمان را بیامرز وبر زندگان رحم کن
موقع کودکی هام همه از لجبازی هام میگن ودعواهام همیشه با شهرام برادر بزرگم وخواهر
کوچکتر از خودم به سر کله هم میزدیم
بابا همیشه نصیحت میکرد که قدر این روزها رو بدونین. دو روز دیگه از هم دور میشین جدا
افسوس میخورین(حالا تمام رابطه تماسهای چند وقت یکبار ونظر گذاشتن برا همدیگس![]()
بابا همیشه از موهای بلند طلایی ام تعریف میکنن.هر دفعه داغ دلم تازه میشه.کلاس اول
دبستان تو مدرسه شریعتی (پشت راه اهن )درس میخوندم.معلم کلاس اقای خوجه بود از
کلاس اول این فقط یادمه که اخر وقت یک کلید بود معلم میگفت بزنش منم با ترس لرز بالا
میرفتم فشار میدادم زنگ مدرسه میخورد .کلی کف میکردیم که چه جالب اینو فشار میدیم
ناظم زنگ میزنه.کلاس اول فقط ابراهیم باقری یادمه .البته حسین قریشی یک سال بالاتر
شهرام کلاس چهارم بود( یک سال زودتر رفته بود مدرسه)
سالهای بعدی رو اومدیم مدرسه تازه ساز نزدیک خونه.به نام شهید مختوم.معلمها تا جایی که
یادمه آقایان کتوکی وپاریاب وچایچی بودند.آقای چایچی معلمی سختگیر با هیکلی خیلی
درشت بود وآقای پاریاب هم فوتبالیست بود....
باور نمیکنیداما وقتی بابا کوچک بود یک پسر خوشکل تپل با موهای طلایی بود
پسری زرنگ لجباز و عصبی(هیچی رو باور نکنین این دوکلمه اخری رو باورکردید)
پسر دوم خانواده بودم وشهرام پسر اول خانواده وحامی من در دوران بچه گی بود دو برادر
با اخلاقی کاملا متفاوت اون اجتماعی و رفیق باز من بیشتر تنها ویا دوستان کم
شهرام از هر گروهی با هر رده سنی رفیق داشت.مثلا وقتی میامدیم زیر کوه قاین(فتدخت)
یا مهراباد خواف به دورترین فامیل ها هم سر میزد و برخلاف من که فقط
بادوستانی محدود مثل ناصروظاهر قربانی وحکمت ورحمت ا. مجیدی .بختیار سعدی و
محمدعلی سعدی.مهندس علی محمد وسخی محمدبودم دوستانی که میشه گفت
هم سن سال بودیم
توضیحات واضح بود شناختین منو![]()
پدرم ، تاج سرم ، تو اعتبار منی ،
تو تکیه گاه منی بدون تو و محبت های بی پایان تو هیچم امیدوارم
بتونم فرزند خوبی برای شما باشم
بهترین پدر دنیا ، روزت مبارک
http://up.vatandownload.com/images/tkykp3i6px5p2uslqhks.jpg
.: Weblog Themes By Pichak :.






